آرتین آرتین ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 5 روز سن داره

آرتین خان مردی از دیار پاکی

تقلید

‏‏موضوع: تقلید حدود شصت سال پیش یک آخوند به روستائی رسید. >با دیدن مسجد قدیمی آن روستا متوجه شد که مردم این روستا مسلمان هستند و با خوشحالی به نزد کدخدا رفت و اعلام کرد که میتواند پیش نماز آن روستا باشد. >کدخدا که سالها بود نماز نخوانده بود و نماز جماعت را که اصولا در عمرش >ندیده بود، با خودش فکر کرد که اگر به این مرد روحانی بگویم که من نماز >بلد نیستم که خیلی زشت است، بنابراین بدون آنکه توضیحی بدهد، موافقت کرد. >همان شب او تمام اهالی را جمع کرد و برایشان موضوع آمدن پیش نماز را شرح >داد و در آخر گفت که قواعد نماز را بلد نیست و پرسید چه کسی از میان شما این قواعد را میداند؟ نگاه های ...
17 ارديبهشت 1391

راه رفتن پسر گلم

الان چند روزه که آرتین خودش قدم بر می داره با پشتکار فراوان پسر گلم می خوره زمین ولی با اشتیاق زیاد دوباره بلند میشه چند قدم بر میداره من و بابا ش اینقدر براش ذوق می کنیم که خودش به وجد میاد و تند تند دست می زنه پسر گلم امیدوارم قدمهات استوار و پایدار باشند و همیشه در پناه خدای بزرگ باشی اولین قدمهای نازت تو این دنیا مبارک عزیز دلمممممممممممممممم
13 ارديبهشت 1391

آرتین به مهد کودک می رود

 من دیروز مرخصی گرفتم آرتین بردم مهد البته همون مهد قبلی اولش یه ذره ترسید من با مربیش رفتم به قول خودشون play room آرتین اونجا بازی کرد آرومتر شد از دیروز دیگه به  پرستارش گفتم نیاد امیدوارم اونجا بهش بیشتر خوش بگذره چون می دونم عاشق بچه هاس گل پسرم امروز هم صبح رفت مهد کودک شادلین که نزدیک خونمون تو سعادت آباد امیدوارم مهد خوبی باشه پسرم من سعی کردم خوب تحقیق کنم در موردش بازم امید به خدا خدایا پسرم رو به تو میسپارم نگهدارش باش
12 ارديبهشت 1391

شیرین کاریهای آرتین

آرتین مامان تو این سن دوست داره با گوشی تلفن کمی حرف بزنه و بعد اون رو محکم بکوبونه به این طرف اون طرف جعبه ی دستمال کاغذی رو خالی کنه و دستمال هاش رو تیکه تیکه یه نفر کلا موظف باشه وایسه کنار آیفون تصویری تا ایشون دد و اددد کنن دوست دارن رو شونه های بابایی سوار شن و هی بابایی راه برن دور خونه دوست دارن هی موبایل مامان رو بگیرن و با شدت هرچه تمام تر پرتابش کنن بله متشکرم دوست دارن هی با کلید و پریز برق بازی کنن و چراغها رو خاموش روشن دوست دارن تمام شارژرها رو تا ته بکنن تو حلق مبارک دوست دارن مامانشون کلا حتی برای مدت ده ثانیه از کنارشون تکون نخورن و دائما جلوی چشمشون باشن ...
3 ارديبهشت 1391

تب کردن آرتین

آرتین من پسر گلم ٣ شبه که تو تب داره می سوزه دارم دیونه میشم دیروز بردیمش دکتر گفت گلوش چرک کرده ای خدا من که اینقدر مواظبشم  پس چرا بازم مریض میشه چند روزه که لب به غذا نمی زنه وقتی ظرف غذاشو میبینه سرشو بر می گردونه نمی دونم واقعا باید چی کار کنم وزنشم کم شده پسرم مثل جوجه شده طاقت دیدنشو ندارم ای خدا جونم زودتر پسرکمو خوب کن من طاقت ناراحتیشو ندارم
30 فروردين 1391

دلواپسیهای من مادر

خدایا تو پناه پسرکم باش وقتی هرروز صبح بیدار میشم اونو به تو می سپارم نمی دونی عسلکم وقتی می خوام برم سر کار تو پشت سرم گریه می کنی  چطور قلب منو می لرزونی تا ظهر که بشه برگردم هزار بار قلبم برات پر می کشه  و فکرم مشغوله تو هست گلم  خدایا مواظب غنچه زندگیم باش
28 فروردين 1391