بهشت
ياد دارم ز پس ان شب باراني، مادرم ميگفت: تا نشوي مادر حس انرا تو نداني و تو هرگز نتواني فهميد لذت درد وصال اي پسرم و چه كودكانه پرسيدم من : كه چرا بهشت زير پاي توست؟ ياد دارم كه چقدر او خنديد سپس او گفت: بهشت هديه اي بود از خدا بر من، وقتي تو را در دل داشت م بهشت در دستانم بود و تو در جانم وروزي كه تو چشم به اين دنيا گشودي،بهشت را با تمام بزرگي بر زمين نهادم و تورا عاشقانه در اغوش كشيدم پسرم اري، براي همين است كه ميگويند:  ...
نویسنده :
مامان مژگان
13:30


